صدا رفت ، تصویر رفت ، اما خاطراتش نرفت..
امروز تصمیم داشتم برم پیش بابام. خیلی وقته نرفته بودم پیشش .شاید هشت سال ! نه اینکه فکرش نباشم و فراموشش کرده باشم. نه.....
بعد از بیست و سه سال و نیم هنوز طاقت ندارم و باور ندارم. مسیر رو هم گم کرده بودم. با برنامه نشان مسیر رو پیدا کردم ولی همین که ورودی دالرحمه رسیدم حالم بد شد. وقتی حال من بد میشه میفتم رو هوق زدن... جوری که حس میکنم معده ام میاد تو دهنم...
نتونستم طاقت بیارم و برگشتم

هر چی میخوام خودمو به زندگی دلگرم کنم بازم نمیشه. هر چی فکر نجاتم بازم نمیشه....
خیلی وقته حس زیبای زنانگی به زندگیم ندارم. هیچ وقت غذاهام تزئین شده نیست...همیشه تو خونه لباسام تکراریه...هیچ وقت آرایش ندارم...هیچ وقت حوصله ندارم ....همش دلم میخواد بخوابم و تنها باشم....عاشق تنهاییم .
پ.ن : با توام ای رفته از دست ...
هرکجا باشم غمت هست....
کاش روز رفتن تو ....
گریه چشمم را نمی بست
پ.ن : مرد بودن خیلی هنر میخواد ...خیلی.
فرق است بین هر چه مرده و هر که مرده.....


صدا رفت ، تصویر رفت ، اما خاطراتش نرفت..
