عنوان به ذهنم نمیرسه!!
دیروز خیلی روز بدی بود. خیلی تنهایی گریه کردم . از سرنوشت که چرا خانواده سه نفری ما باید اینجوری از هم دور باشه. من اینجا ...برادرم اون طرف کره زمین تک و تنها و مامانم ما بین ما به قول خودش بین زمین و آسمون .ودخترم که همش احوال مامانم رو می پرسید و میگفت کی میاد . و برای تنهایی دخترکم که بعد از من و باباش کسی رو نداره . خلاصه حسابی گریه کردم. تا اینکه دخترکم اومد طرفم و تفنگ آبپاشش رو آورد و خواست باهاش بازی کنم ..نگاه تو چشمای زیبا و معصومش کردم و دیدم اگر من به خودم نرسم...اگر بیمار بشم اولین خیانت من به دخترکم هست در همین راستا امروز میرم و ایکس بادی ثبت نام میکنم که روزای فرد برم ایکس بادی. وزنم رو بیارم پایین....
امروز ساعت چهار و نیم جشن مهر مهد کودک دخترم هست و من دو هفته پیش پارچه دادم به اون مزونی که همیشه لباسامون رو میدوزه تا برای دخترم یه پیراهن ساده و دامن پلیسه بدوزه برای جشن


گفتم خیلی بگیره حدود ششصد هفتصد میگیره...یهو گفت برای شما یک و صد!!!!!😑😑😑😑 فکر کنم اونم بدجور دندون منو شمرده😑😐😐 واقعا قیمت مزون ها اینقدر زیاده یا من دارم الکی پول دور میریزم؟
جالب اینکه جشن تو باغ هست و گفتن برای بچه ها لباس گرم همراه داشته باشید !!!!!!


عنوان به ذهنم نمیرسه!! 

